داستانک ترسناک♡

بعد مدت ها با دوتا داستانک ترسناک اومدم پیشتون حالا برین ادامه ک...
داستانک { جن عاشق }
سلام من رویام ۱۸ سالمه
این داستانم برای ۳ ماهه پیشه
خونه ما یجوریه که حالش بزرگه بعد دوتا اتاق خواب هست که ته پذیراییه و آشپزخونه سر پذیرایی ، من همیشه کنار آشپزخونه میخوابم ، بعد یه شب حس کردم یچیزی رد شد تو آشپزخونه، آیت الکرسی خوندم گفتم لابد بختک ، قران گذاشتم زیر سرم ، ولی صدای پچ پچ میومد ، خب ازاونجایی که من تک فرزندم و خواهر و برادر ندارم خب صدای اونام نبود ، بابامم شب کار و مامانمم خواب بود ، خونمونم آپارتمانی نبود ، من به وضوح حس کردم که دوتا موجود توی آشپزخونه دارن باهم حرف میزنن و منم خیلی خیلی ترسیدم .
این داستان تا چند شب ادامه داشت تا اینکه یه روز مامانم رفت خرید ، بابامم خواب بود یهو روز روشن انگار یچیزی روم افتاد چهره ش رو هم دیدم ، یه موجودی بود که قد فوق العاده بلند و لاغری شدید و یه چیز سیاه رنگ روش بود ، انقدر تو دلم قران خوندم تا ک با زور بلند شدم و رفتم پیش بابام ،
تعریف کردم ولی باور نکرد
تا اینکه یه روز برای خودشم اتفاق افتاد ، پیش کلی دعا نویس و شیخ رفتیم و گفتن ک روح عاشق توی این خونه ست ، من هفته ها عین صگگگگ میترسیدم و حتی سرویس هم خودم تنهایی نمیرفتم ، اصلا ن قران و نه نمک تاثیری نداشت
واقعا حالم بد بود .
هرکی خونمون میومد سر درد میگرفت ، شبا کابوس میدیدم
یه روز که من رفتم حیاط پشتی ، کنجکاو شدم و رفتم تو انبار ، اونجا لوازم یدکی و اشغالای اضافه کار بابام بود ، در و باز کردم واقعا قبض روح شدم
بوی فوق العاده گندی میداد ، یه زن که کرم اینقدر خورده بودتش استخوانش معلوم بود قشنگ .....
من اینقدر اونروز جیغ و داد کردم کل محله ریختن خونمون
از اون موقع خونه رو فروختیم و اومدیم جای دیگ
داستانک بعدی { جن کنار من }
سلام نرگسم ۱۷ سالمه تهران زندگی میکنم وقتی ۱۱ سالم بود یه خونه ای بودیم که قدیمی ساخت بود و کوچیک من زیاد به اون خونه حس خوبی نداشتم من با آبجی کوچیک تر از خودم باهم میخوابیدیم تو اتاقمون یه حیاط کوچیک بود توی اتاق که وسایل هایی که استفاده نمیکنیم رو گذاشته بودیم اونجا بعد دو ماه که به اون خونه رفته بودیم ساعت حدودای ۴ صبح بود که از خواب بیدار شدم و خوابم نبرد و بلند شدم دستشویی برم وقتی برگشتم به تختم که بخوابم که یهو سه بار اسممو یکی صدا زد و من فکر کردم خیالاتی شدم و بعدش رفتم زیر پتو و با زور چشامو بستم تا خوابم ببره و به مامان بابام چیزی نگفتم چون میدونستم باور نمیکنن بعد دو شب باز از خواب پریدم و خوابم نمیبرد گفتم رو به سمت راست بخوابم که خوابم ببره که یهو یکی محکم زد به بازوم از ترس زبونم بند اومده بود و همیشه یه شب خواب تو اتاقم روشن بود که وقتی برگشتم دیدم یه چیز سیاهی رد شد انقدی ترسیده بودم نمیتونستم جیغ بزنم تا صبح خوابم نبرد و همش به یه جا خیره شده بودم وقتی قضیه رو به مامان بابام گفتم هیچکدوم باور نکردن بعد چند روز میخواستم بخوابم یهو یکی بغل گوشم هااا کرد وقتی برق هارو خاموش کردم اومدم رو تخت که بخوابم یهو یکی از پشت موهامو کشید و همش تو اتاق صدای نفس نفس میومد
و بعدش چند روزی بود تو حیاط مون دوتا گربه سیاه بودن که هرکاری میکردیم نمیرفتن و خیلی خیره نگاه میکردن بهمون یه شب دیدم صدایی میومد صدای گربه که دوتاشون داشتن دعوا میکردن و صدای بدی داشتن صدای گربه شنیده بودم ولی این صداش خیلی ترسناک بود که واقعا از ترس با تمام وجود جیغ زدم و وقتی خانواده ام اومدن ببینن چیشده یک دفعه یکی پشت مامانم وایساده بود که همه جای بدنش سیاه بود و چشای قرمزی داشت که یهو نا پدید شد به مامانم گفتم یه چیزی پشتته ولی باز باور شون نشد بعد اون چند باری که از خواب بیدار شدم یهو یچیزی انگار از بغل در اتاقم رد میشد ما یدونه تو آشپز خونه مون پنجره داشتیم که من یسری داشتم از یخچال اب برمیداشتم که یهو یچیز سیاه پشت پنجره بود تا همین که دیدمش میخواستم به بابام بگم ناپدید شد همش این اتفاق ها برام میوفتاد هرروز حالم بد بود تا اینکه از اون خونه در اومدیم بیرون و رفتیم یه جای دیگه و واقعا حالم بهتر بود گذشت گذشت که من ۱۵ سالم بود برای عید دیدنی رفته بودیم خونه عمه بابام که یه حیاط خیلی بزرگ داشت که یطوری بود حس خوبی نداشتم بعد عمه بابام مارو شام نگه داشت من بلند شدم برم دشویی که دشویی شون تو ته حیاط بود که وقتی رفتم و اومدم میخواستم دستمو بشورم یه لکه خون اونجا بود ولی قبلش اونجا نبود یهو از کجا اومد دستامو نگاه کردم که ببینم شاید دستم بریده اینا ولی هیچی نبود برگشتم میخواستم برم داخل که یهو یه نفر هولم داد خوردم زمین فک کردم پام گیر کرده ولی یه دفعه برگشتم چیزی که دیدم وحشت کردم یه مرد خیلی بلند که صورتش معلوم نبود و فقط چشاش که قرمز قرمز بود معلوم بود که جیغ زدم و نا پدید شد و همه اومده بودن که ببینن چیشده ولی زبونم همراهیم نمیکرد که بگم و همه داشتن سوال میپرسیدن که چیشده و من همینطوری زل زده بودم به جایی که اون مرد قد بلند رو دیدم و داستان رو گفتم و عمه ی بابام گفت آره خونه ی ما جن داره که همه مون رو اذیت میکنه و میگفت که قبلاً اینجا قبرستون بوده که الان خرابش کردن و خونه درست کردن و الان اونا مارو اذیت میکنن